مادربزرگ داشت برای نوه اش ، قصه می گفت . به چهره ی نوه اش نگاه کرد. به عمق چشمان او نگریست ؛ چشمانی که می درخشید و به دنبال ادامه ی قصه بود. مادربزرگ برخاست . در کنار پنجره ایستاد. به یاد خودش افتاد ؛ روزی که دخترکی بود و پدربزرگ در حالیکه گیسوانش را نوازش می کرد به او گفته بود :" حالا نوبت توست. تو باید قصه ات را بسازی." دخترک با چشمانی که از شادی برق می زد به پدربزرگ نگاه کرد . پدر بزرگ به کنار پنجره رفت ، دستانش را بر هم زد ، صدای دستان تنومند پدربزرگ در آسمان پیچید . پدربزرگ به دور دست ها خیره شد و لبخندی روی لبانش نقش بست . صدای بال پرنده ای شنیده شد و کاکلش از دور نمایان. پرنده چون پیام آور امید و شادی ، بال هایش را در میان ابرها، گشوده بود.عاقبت  هد هد با هزاران امید و شادی بر روی دستان پدربزرگ جای گرفت. پدربزرگ هدهد را به دخترک داد و گفت با هدهد همراه شو تا قصه هایت جان بگیرد تا بیافرینی تا شادمانه زندگی کنی."و دخترک در آسمان خیالش با هدهد همراه شد. مادربزرگ لحظه ای چشم فروبست و به یاد آورد سفرهایی که با هد هد رفته بود. لبخند و اشک ، شادی ، غم ، عشق ،سرزمین ها ، آدم ها و هزاران رویایی  که در نوردیده بود وآن را  به رویایی راستین بدل کرده بود؛از کودکی تا کنون.فکرکرد زمانش فرا رسیده . آن گاه به چشمان پر امید  نوه اش نگاه کردو گفت: " حالا نوبت توست باید قصه ات را بسازی!" دستانش را در آسمان چرخاند و برهم زد. مادربزرگ لحظه ای به آسمان نگریست :"آیا هدهد خواهد آمد؟ " در به چشم هم زدنی صدای بال پرنده ای را شنید که نزدیک می شد.پرنده ای از جنس شادی و امید که قرار است سفرهای تازه اش را در جهان آغاز کند. در جهان بگردد و قصه های تازه بیافریند. مادربزرگ هد هد را در دستان  نوه اش جای داد وگفت: " حالانوبت توست که قصه ات را خودت بسازی."